تبليغاتX
ريحان
می گوید: حرفهایت را بزن سبک  می شوی!

         می گویم: وقتی حق را به تو نمی دهد و همیشه حق با خودش است چرا خودت را سبک کنی؟

می گوید: بزرگی باید از تو باشد!

         می گویم: وقتی احترامی نباشد بزرگی چه معنا دارد؟

می گوید: کنار دوستت باش تا آرامش داشته باشی!

         می گویم کسی که دلت را بشکند دوست نیست!

می گوید:دوستت دارد اما زبانش تلخ است!

       می گویم: محبتی که گفته نشود محبت نیست!

می گوید: آرام باش!

     می گویم: همان سکوت بهترِ وقتی که سخن را شنونده نیست!

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 23:9 |
امروز اومدم پیش بهترین و صمیمی ترین دوستم. من و فاطمه هر موقع که بهم می رسیم اول کلی وراجی می کنیم و از خاطرات جورواجور و اتفاقهای جالبی که برامون رخ داده حرف می زنیم.

الان هم یکی از اون روزهای خوبه. البته فاطمه رفته که تشریفات دفاع دوستش رو انجام بده و شیرینی پخش کنه و تا یکی دو ساعت دیگه بر می گرده.

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 15:8 |
قاصدک حرفی بزن

قاصدک چیزی بگو

قاصدک داری خبر؟

قاصدک فقط نگاه کرد و چیزی نگفت.

دخترک دوباره به قاصدک خیره شد و حرفهایش را تکرار کرد.

اما انگار قاصدک هم چیزی برای گفتن نداشت.

باد تندی وزید.

دخترک آرام دستش را بالا گرفت و قاصدک اوج گرفت تا آسمان.

اشک در چشمان دخترک حلقه زده بود.

به یاد روزهای دور افتاد. روزهایی که قاصدکها را با خواهرش توی قوطی جمع می کردند و در یک روز با شکوه اوج گرفتن قاصدکها را جشن می گرفتند.

و چه زیباست

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 23:26 |
باز بوی ماه مهر به مشام رسید و بچه ها به مدرسه رفتند و شروعی دوباره رو جشن گرفتند.

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 20:26 |
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

امروز که آخرین قسمت سریال پنجمین خورشید رو تماشا می کردم گر چه وقتی تموم شد خیلی حالمون گرفته شد که آخرش این طوری تموم شد اما اون حرف آخرش قشنگ بود که می گفت:

هر روز برای ما یک خورشیده که با اون می تونیم آینده رو عوض کنیم و وقتی به پایان می رسه خورشیدش خاموش می شه.

....

راستی ما تا حالا چند تا از خورشیدهای عمرمون رو بیخودی حروم کردیم؟؟

چند تا خورشید دیگه داریم که باهاش بتونیم آینده رو عوض کنیم؟

در طول این سریال من همه اش حرص می خوردم که این محسن چرا خورشیدهاش رو الکی حروم می کنه و کلی با خواهرام فکر کردیم که ما اگه بر میگشتیم سال ۶۴ چی کار می کردیم؟ البته خب ۶۴ که نه چون اون موقع من یک ساله بودم و هیچ چی نمی فهمیدم. اما خب مثلا سال ۷۰ یا ۸۰ . اما خب وقتی که به این سریال فکر می کردیم می دیدیم هیچ چیزش با هم جور در نمیاد. 

.

.

.

مطمئنا روزی هم می رسه که رفتن به سال ۱۳۸۸ یک آرزو باشه و کسی باورش نشه که یک نفر از سال ۸۸ اومده باشه. مگه نه؟

....راستی...

.عید ۱۳۸۸ مبارک(از طرف یک آدم که از سال ۱۴۰۰ اومده)

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 19:41 |
هر روز سحر رادیو یزد این دعا رو پخش می کنه. مناجات امیر المومنین رو میگم. واقعا که چه عاشقانه این بنده برگزیده خدا با مولاش حرف می زده. چه زیباست وقتی می گوید:

مولای من! تو مولایی و من بنده و چه کسی جز مولا رحم بر بنده کند؟

مولای من! تو باقی هستی و من فناپذیرِ. و چه کسی جز باقی بر فناپذیر رحم کند؟

مولای من! تو قدرتمندی و من ضعیف. و چه کسی جز قوی به ضعیف رحم می کند؟

و

.....

ماه رمضان هم هی لاغرتر و لاغرتر میشه و چیزی نمونده که از پهنه آسمون محو بشه.

خدایا می دانم ماه برکت تو دوباره برخواهد گشت ولی نمی دانم

آیا دوباره توفیقی شود تا ماه تو را دریابم.

می دانم که قدر ندانستم...

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 18:21 |
نیمه ماه

نیمی از فرصتها گذشت

نیم دیگر را دریاب

+ نوشته شده توسط فاطمه در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:11 |

دیروز جوجه راضیه مرد و  راضیه کلی گریه کرد. جوجه رو که مثل سنگ بیجون شده بود بردیم و زیر درخت انار دفنش کردیم. همچین مرده بود که انگار هیچ وقت زنده نبوده.

راضیه دو تا جوجه داشت که  الان یکی از اونها زنده است. اما طفلک از موقعی که آبجیش مرده همین جور جیک جیک می کنه و همه اش بیقراره و راضیه هم ور دلش نشسته تا جوجه اش از تنهایی نمیره و دقمرگ نشه.

راضیه قراره امتحانش رو که داد بره و دوباره واسه خودش جوجه بخره. میگه آخه جوجه ام همدم لازم داره

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 17:15 |
امروز که واسه سحری پا شده بودیم گوینده رادیو اعلام کرد: سحر خیزان عزیز ۲۰ دقیقه تا اذان صبح باقی مونده. من داشتم استرس می گرفتم که نرسیم سحری بخوریم که خواهرم گفت: بابا مگه چی کار میخوای بکنی؟ تو ۲۰ دقیقه میشه یک شتر را خورد. یادش بخیر. این حرفی بود که همیشه پدربزرگ می گفت. احساس می کنم چقدر جاش خالیه.

آهسته زمزمه می کنم

اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 9:37 |
این نیمه شعبان

این جمعه

این روزها

این زندگی

....

گذشت اما

نیامدی

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 16:1 |


Powered By
BLOGFA.COM