عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
امروز که آخرین قسمت سریال پنجمین خورشید رو تماشا می کردم گر چه وقتی تموم شد خیلی حالمون گرفته شد که آخرش این طوری تموم شد اما اون حرف آخرش قشنگ بود که می گفت:
هر روز برای ما یک خورشیده که با اون می تونیم آینده رو عوض کنیم و وقتی به پایان می رسه خورشیدش خاموش می شه.
....
راستی ما تا حالا چند تا از خورشیدهای عمرمون رو بیخودی حروم کردیم؟؟
چند تا خورشید دیگه داریم که باهاش بتونیم آینده رو عوض کنیم؟
در طول این سریال من همه اش حرص می خوردم که این محسن چرا خورشیدهاش رو الکی حروم می کنه و کلی با خواهرام فکر کردیم که ما اگه بر میگشتیم سال ۶۴ چی کار می کردیم؟ البته خب ۶۴ که نه چون اون موقع من یک ساله بودم و هیچ چی نمی فهمیدم. اما خب مثلا سال ۷۰ یا ۸۰ . اما خب وقتی که به این سریال فکر می کردیم می دیدیم هیچ چیزش با هم جور در نمیاد.
.
.
.
مطمئنا روزی هم می رسه که رفتن به سال ۱۳۸۸ یک آرزو باشه و کسی باورش نشه که یک نفر از سال ۸۸ اومده باشه. مگه نه؟
....راستی...
.عید ۱۳۸۸ مبارک


(از طرف یک آدم که از سال ۱۴۰۰ اومده
)
+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت
19:41 |